أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
343
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) درشت طبع سپرد تا او را به خدمت امير المؤمنين عثمان برد . چون كعب به مدينه رسيد ، امير المؤمنين عثمان را سلام كرد . امير المؤمنين به فراست او [ را ] شناخت . جوانى ديد ضعيف و گردن باريك كه از كثرت عبادت [ نزار ] گشته ، فرمود : تسمع بالمعيدى خير من أن تراه [ 132 ] ، به آوازه بهتر از آن بودى كه به مشاهده و ديدار . عجب حالتى است كه تو هنوز در پشت پدر بودى كه من جملهء قرآن آموخته بودم و خير و شرّ احوال دانسته و نفع و ضرر مشاهده كرده . تو امروز آمدى و مرا تعليم مىدهى كه زندگانى چگونه كن و بر چه منوال به كار حقّ قيام نماى ؟ كعب گفت : سخن بشنو اى پسر عفّان كه اگر فوايد قرآن بر اوايل مقصور بودى ، اواخر از آن بىبهره ماندى . به حمد اللّه كه فوايد و منافع قرآن هم اوايل راست و هم اواخر را . عثمان گفت : تو خود دانى كه خداى تو كجاست ؟ كعب گفت : شناسم و دانم كه خداى سبحانه را به مكان حاجت نيست . هر كجا او را خواهى ، يا بى . مروان بن حكم حاضر بود ، گفت : بدان سبب كه تو به امثال اين چنين سفيهان حلم مىكنى و تواضع مىنمايى ، بر تو مسلّط مىشوند و دلير مىگردند و آنگاه بىترس و واهمه فتنه مىانگيزند . [ 133 ] كعب جواب داد : اى عثمان ، مروان است كه كار تو به زيان مىآورد و تو را دشمن ما مىگرداند . امير المؤمنين فرمود جامه از او بركشيدند و او را بيست تازيانه بزدند و به جانب كوفه باز گردانيدند . پس ، به سعيد بن عاص نامهاى نوشت كه : چون كعب بن عبيده به كوفه رسد ، او را در صحبت مردى درشت خوى و ناخوش ، حركت [ ده و ] به فلان كوه فرست تا [ 144 الف ] در آنجا باشد . چون كعب به كوفه رسيد ، سعيد بن العاص او را بر حكم امير المؤمنين بر مردى از خدمتكاران خود سپرد كه كريه منظر و زشت طبيعت بود كه او را بدان كوه كه امير المؤمنين فرموده بود ببرد .
--> [ ( 132 ) ] چ . م : « كه از كثرت . . . من أن تراه » حذف شده است . [ ( 133 ) ] چ . ت : « آن گاه . . . مىانگيزند » حذف شده است .